تبليغاتX
♥ѕнaнza∂є_кσσ¢нσℓσ_∂aя∂_нa♥


♥ѕнaнza∂є_кσσ¢нσℓσ_∂aя∂_нa♥

کسی چه می داند زندگی شاید همین باشید ...

  گاه باید سکوت کرد...

 

قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند به جرم پا به پائي عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بيرون کشيدند چه بي پروا حضورم را شکستند تمنا در نگاهم موج مي زد ولي رويائ دورم را شکستند

 

 

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
 
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
 
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 20:27 توسط شاهزاده کوچولو | |

 

چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم

 برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه كودكانه ! همه چيزم

شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه !

 نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه

 بيرحمانه! من سوختم...


نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 14:13 توسط شاهزاده کوچولو | |
نفس کشیدن سخت شده ... خیلی سخت

انگار هوا نیست ... هیچ جا هوا نیست ...

نه به خاطر آلودگی هوا! نه به خاطر نفس تنگی و آسم ! نه به خاطر زیادی جمعیت ! نه به خاطر فضای خفقان آور دنیا ... و نه هیچی دیگه...

هیچ دلیل منطقی نداره این تنگی نفس...

جز اینکه ...

       من در هوای تو تنها ، نفس کشیدن را می دانم

                                                                    و تو نیستی ...

و من مانده ام که بی هوایت چه کنم !

 

گاهی یه لحظه هایی توی زندگی هست که آدم احساس می کنه روحش متوقف میشه...

احساس می کنه تحمل کردن بعضی اتفاقا خارج از قدرتمونه حتی واسه یه لحظه ... اینکه دیگه قلبت قدرت تپیدن نداره...

 اما باز هم می تپه ...

"آدمیزاد موجود عجبیه!!!!!!!!!!"

یه چیزی توی دلم بدجوری سنگینی می کنه ... نمی دونم چیه اما هرچی که هست تحمل وزنش خیلی سخته برام ...

فقدان ...مثل یک سیاهچاله عمیق در روح است ... و ناباوری ره آوردش !!

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:34 توسط شاهزاده کوچولو | |

 

امان از این دلتنگی که راحت می تواند امان هر کسی را ببرد . امشب من مانده ام و یک دنیا دلتنگی و دیوانگی . من مانده ام و این تصور که عبور ثانیه ها چقدر ناچیز است و دیواره بغض من چه نازک .

کجاست ان جاده که تو را به من برساند ؟

کجاست ان شبگرد شوریده ای که صدای محزونش مرهمم باشد ؟

 کجاست دفتر خاطراتم که غم ها را بر دوشش نهم ؟!

من .اما در خیال دیروز و امروز تو را در فرداهایم جست و جو خواهم کرد ......

من تو را هر غروب با قلبی پر از عشق و با لبخندی که نشانه امید است ؟ .......هزاران هزار بار از خدا میخواهمت

 من نابت ترین   لحظات را فقط با تو میخواهم . 

 

 

در این غروب در این لحظه  مرگ روز افتابی- در انتظار شبی دیگر به ساز دل گوش فرا میدهم و به صدا در می آورم نی لبک تنهایی را . با نبض اتشین در گلو-بریده بریده میگوییم که

                             کجایی ؟

تو نیستی و پاسخی برایم نیست و من فقط طنین صدا و هق هق هایم را در فضای خالی و سرد اتاقم می شنوم . چشمانم را که میبندم این جملات به ذهن آشفته ام سرک میکشند .

دیروز گذشت - امروز هم میگذرد در واپسین قدم های ساعت نگو :

دریغ - دریغ  بیا تا فردا را با هم بسازیم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 14:42 توسط شاهزاده کوچولو | |

من خیلی تنهام تو دلم خیلی حرفاست

داستان جنگ نافرجام من با تنهایی ....

خيلي سخت است اين لحظه ها ، لحظه اي که تو

به نيستي و من به تو نياز دارم!

خيلي سخت است تو باشي ، عشق من باشي ، من در انتظار تو باشم ، اما ......!

خيلي سخت است ، دلت گرفته باشد ، پر از درد دل و حرفهاي ناگفته باشد اما همدلي نباشد که بشنود درد هاي دلت را ....

خيلي سخت است چشمهايت پر از اشک باشد ، گونه هايت خيس باشد اما همنفسي نباشد که اشکهايت را پاک کند ....

خيلي تلخ است لحظه فراموش شدنت از خاطر او که دوستش داري !

خيلي تلخ است کسي را دوست داشته باشي اما نداني که او تو را دوست دارد يا نه!

خيلي تلخ است لحظه پژمرده شدن گل ، لحظه اسير شدن پرنده اي تنها در قفس!

خيلي سخت است لحظه هاي عاشقي ، دور از يار ، بدون دلدار، بي قرار و چشم انتظار!

خيلي سخت است در اين کوير تشنه به انتظار آمدن خزان نشستن ، در زير برگهاي خشک به انتظار سرما نشستن!

خيلي تلخ است يک روز را با دلي گرفته به سر کني ، انتظار شب را بکشي ، غروب را ببيني و دلگرفته تر شوي ، انتظار طلوع را بکشي ، شب را بي ستاره ببيني و شکسته تر شوي!

خيلي سخت است اين وابستگي ، تحمل لحظه هاي بي کسي ، دور از عشق ، اين قصه را ديگر نميتوان از سر نوشت !

اشکای روز تنهایی... امشب چراباید بیاد؟

گریم چرا داره میاد ؟... مگه کی برد منو ز یاد؟

شب و تنها توی غربت تو چشمام اشک پر از خون

یک دل شکسته از یار یک دل پر غم و داغون

کی دوست داشت کی گل مهر و تو دلت کاشت ؟

بی تو از حسرت دوریت دل من داره میمیره

تا تو برگردی دوباره دل من آروم بگیره ...

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 1:30 توسط شاهزاده کوچولو | |
شاید یه روزی بیاد که دیگه لازم نباشه پروانه دور شعم خودش را نابود کنه ...شاید یه روزی بیاد که شمع از سوختن پروانه گریه نکنه ...شایدیه روزی تنهایی با غم دست به یکی نکنن که اشک من را در بیارن...شاید یه روز وقتی کنار پنجره نشستم باد خنکی بیاد و قطره ی اشکم را تا نیفتاده پاک کنه ...شاید یه روز وقتی دارم رقص ماهی ها را نگاه میکنم و میخندم یه نفر بهم بگه ماهی ها مردنی اند!تنگ ماهی شیشه ایه!...شاید یه شب تاریک که چشم چشم را نمیبینه یه نفر یه شمع به من تعارف کنه...شاید یه روز که از توی کوچه خلوتی رد میشم یه سکه طلا پیدا کنم که روش عکس یه قلب و تیر کشیده!بعد من اون تیر را در میارم...تیر را میدم به صیاد ...و قلب را میپرونم توی هوا تا پر بزنه بره توی سینه ی عاشق....شاید یه روز اگه از کنار جاده رد شدم دیگه گلهای شقایق را نچیدم بگذارم توی جیبم...شاید یه روز از پنجره حیات را نگاه کردم...شاید یه روز دیگه کسی من را با پر کلاغ از خواب بیدارم نکرد...شاید یه روز یه نفر همه شاید های نوشته هام را یه جا بهم هدیه داد...

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:39 توسط شاهزاده کوچولو | |
مرا به وقت بارش باران به خاطر بیار ...به خاطر بیار که چگونه کوه کاه شد...و کاه ...دود........همیشه شعر شبهای عاشقی تو سرود ساعت های سکوت سحرم بوده و هست.....انگار این روزها سبک سوار اسبم میشوم...اسبی سنگی...که درجا میزند و میگوید :........تلاش کن ...تلاش کن...تو میتوانی جان تازه ای به من بدهی..............و من بر عبث می پایم ...تا دری بگشایم.....نگاه کن که چگونه عمرم فراموش شد...چگونه از عشقم هیچ نماند...آیا دوباره فاتحی قلب مرا فتح میکند؟...آیا دوباره خورشید به من سلام میکند...؟در میزنند!!!...باید بروم...شاید پشت در حجم نامعلومی و جود ناشناس مرا انتظار میکشد...شاید عشق همین باشد...انتظار...انتظار ...انتظار..................چه آروم شدم اینا رو نوشتم...

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:46 توسط شاهزاده کوچولو | |
دلگیر نباش بانو!

تقصیر از خودت بود.

دست کلید علاقه که گم شد

باید عوض میکردی قفل تمام آرزو هارا...

پ.۲:دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره...........................

 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:49 توسط شاهزاده کوچولو | |

داری به چی فکر میکنی؟

-عزیزم داری به چی فکر میکنی؟

زن به خودش آمد و گفت:هیچی٬همینطوری

-نه٬بگو داشتی به یه چیزی فکر میکردی

-خیلی دلت می خواد بدونی؟

-آره

-راستش داشتم به مرد رویاهام فکر می کردم.مردی که می خواست منو خوشبخت کنه

ولی تو تمام رویاهای منو بهم زدی.

مرد با عصبانیت پرسید:اون کیه؟

زن با صدای بغض آلودی گفت:خود تو....



نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:55 توسط شاهزاده کوچولو | |

 

 

هر شب قلم سرد زندگیم را برمی داشتم و مشق فردای تنهایی را در دفتر تنهايي هايم مي نوشتم . هر سحرگاه دفتر تنهايي هايم خيس خيس بود خيسي دفترم به خاطر اشكهايي بودكه از روي تنهايي ريخته بودم .هر شب مشق تنهايي را با نام خدا اغاز مي كردم و با سكوت پر درد به پايان مي رساندم.....

همدم من چراغ بود وقلم دفتري كهنه بوديه دنيا غم . همزبان من تنهايي بود و سكوت فقط سكوت. مشق هر شبم را تنهايي مي خواند و به من نمره اي كمتر از صفر مي داد ومرا نا اميدتر از گذشته مي كرد.....

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 17:16 توسط شاهزاده کوچولو | |

 

زندگي زيباست اي زيبا پسند
ذهن انسان ميتواند بهشت را جهنم و جهنم را بهشت كند!

به او گفتم : زندگي ضرب زمين در ضربان قلب ماست .

خدايا آنکه تو را گم كرد چه يافت؟! و آنکه تو را يافت چه گم كرد؟!

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 21:51 توسط شاهزاده کوچولو | |

 

 

همیشه‌در زندگی‌چیزهایی‌هست‌که‌نمی‌توان‌فراموش‌کرد.

گاهی‌یک‌نگاه‌که‌در خلوت‌رویاها ایستاده‌است‌و همیشه‌نگاه‌می‌کند.

گاهی‌یک‌سلام‌که‌در گوشه‌ی‌رویاها ایستاده‌است‌و همیشه‌سلام‌می‌کند.

و گاهی‌شاهزاده‌کوچولویی‌که‌در خلوت‌تنهایی‌ها بر تو ظاهر می‌شود، در گوشه ای‌آرام‌بازی‌کرده‌و گاهی‌می‌ایستد و از گوشه‌ی‌چشم‌اش‌تو را می‌نگرد، و احساس‌می‌کنی‌که‌چشم‌هایش‌به‌تو می‌گویند:

- «می‌آیی‌؟... می‌آیی‌کمی‌با هم‌بازی‌کنیم‌؟

... و باز هم شازده کوچولو درد ها

 

 شاهزاده کوچولو چقدر زود بزرگ شدی !!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 22:9 توسط شاهزاده کوچولو | |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ