نفس کشیدن سخت شده ... خیلی سخت
انگار هوا نیست ... هیچ جا هوا نیست ...
نه به خاطر آلودگی هوا! نه به خاطر نفس تنگی و آسم ! نه به خاطر زیادی جمعیت ! نه به خاطر فضای خفقان آور دنیا ... و نه هیچی دیگه...
هیچ دلیل منطقی نداره این تنگی نفس...
جز اینکه ...
من در هوای تو تنها ، نفس کشیدن را می دانم
و تو نیستی ...
و من مانده ام که بی هوایت چه کنم !
گاهی یه لحظه هایی توی زندگی هست که آدم احساس می کنه روحش متوقف میشه...
احساس می کنه تحمل کردن بعضی اتفاقا خارج از قدرتمونه حتی واسه یه لحظه ... اینکه دیگه قلبت قدرت تپیدن نداره...
اما باز هم می تپه ...
"آدمیزاد موجود عجبیه!!!!!!!!!!"
یه چیزی توی دلم بدجوری سنگینی می کنه ... نمی دونم چیه اما هرچی که هست تحمل وزنش خیلی سخته برام ...
فقدان ...مثل یک سیاهچاله عمیق در روح است ... و ناباوری ره آوردش !!

نوشته شده توسط شاهزاده کوچولو در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت
امان از این دلتنگی که راحت می تواند امان هر کسی را ببرد . امشب من مانده ام و یک دنیا دلتنگی و دیوانگی . من مانده ام و این تصور که عبور ثانیه ها چقدر ناچیز است و دیواره بغض من چه نازک .
کجاست ان جاده که تو را به من برساند ؟
کجاست ان شبگرد شوریده ای که صدای محزونش مرهمم باشد ؟
کجاست دفتر خاطراتم که غم ها را بر دوشش نهم ؟!
من .اما در خیال دیروز و امروز تو را در فرداهایم جست و جو خواهم کرد ......
من تو را هر غروب با قلبی پر از عشق و با لبخندی که نشانه امید است ؟ .......هزاران هزار بار از خدا میخواهمت
من نابت ترین لحظات را فقط با تو میخواهم .
در این غروب در این لحظه مرگ روز افتابی- در انتظار شبی دیگر به ساز دل گوش فرا میدهم و به صدا در می آورم نی لبک تنهایی را . با نبض اتشین در گلو-بریده بریده میگوییم که
کجایی ؟
تو نیستی و پاسخی برایم نیست و من فقط طنین صدا و هق هق هایم را در فضای خالی و سرد اتاقم می شنوم . چشمانم را که میبندم این جملات به ذهن آشفته ام سرک میکشند .
دیروز گذشت - امروز هم میگذرد در واپسین قدم های ساعت نگو :
دریغ - دریغ بیا تا فردا را با هم بسازیم .

نوشته شده توسط شاهزاده کوچولو در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 14:42 موضوع | لینک ثابت
من خیلی تنهام تو دلم خیلی حرفاست
داستان جنگ نافرجام من با تنهایی ....
خيلي سخت است اين لحظه ها ، لحظه اي که تو
به
نيستي و من به تو نياز دارم!خيلي سخت است تو باشي ، عشق من باشي ، من در انتظار تو باشم ، اما ......
!خيلي سخت است ، دلت گرفته باشد ، پر از درد دل و حرفهاي ناگفته باشد اما همدلي نباشد که بشنود درد هاي دلت را
....خيلي سخت است چشمهايت پر از اشک باشد ، گونه هايت خيس باشد اما همنفسي نباشد که اشکهايت را پاک کند
....خيلي تلخ است لحظه فراموش شدنت از خاطر او که دوستش داري
!خيلي تلخ است کسي را دوست داشته باشي اما نداني که او تو را دوست دارد يا نه
!خيلي تلخ است لحظه پژمرده شدن گل ، لحظه اسير شدن پرنده اي تنها در قفس
!خيلي سخت است لحظه هاي عاشقي ، دور از يار ، بدون دلدار، بي قرار و چشم انتظار
!خيلي سخت است در اين کوير تشنه به انتظار آمدن خزان نشستن ، در زير برگهاي خشک به انتظار سرما نشستن
!خيلي تلخ است يک روز را با دلي گرفته به سر کني ، انتظار شب را بکشي ، غروب را ببيني و دلگرفته تر شوي ، انتظار طلوع را بکشي ، شب را بي ستاره ببيني و شکسته تر شوي
!خيلي سخت است اين وابستگي ، تحمل لحظه هاي بي کسي ، دور از عشق ، اين قصه را ديگر نميتوان از سر نوشت
!
اشکای روز تنهایی... امشب چراباید بیاد؟
گریم چرا داره میاد ؟... مگه کی برد منو ز یاد؟

شب و تنها توی غربت تو چشمام اشک پر از خون 
یک دل شکسته از یار یک دل پر غم و داغون
کی دوست داشت کی گل مهر و تو دلت کاشت ؟
بی تو از حسرت دوریت دل من داره میمیره
تا تو برگردی دوباره دل من آروم بگیره ...
نوشته شده توسط شاهزاده کوچولو در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 1:30 موضوع | لینک ثابت
شاید یه روزی بیاد که دیگه لازم نباشه پروانه دور شعم خودش را نابود کنه ...شاید یه روزی بیاد که شمع از سوختن پروانه گریه نکنه ...شایدیه روزی تنهایی با غم دست به یکی نکنن که اشک من را در بیارن...شاید یه روز وقتی کنار پنجره نشستم باد خنکی بیاد و قطره ی اشکم را تا نیفتاده پاک کنه ...شاید یه روز وقتی دارم رقص ماهی ها را نگاه میکنم و میخندم یه نفر بهم بگه ماهی ها مردنی اند!تنگ ماهی شیشه ایه!...شاید یه شب تاریک که چشم چشم را نمیبینه یه نفر یه شمع به من تعارف کنه...شاید یه روز که از توی کوچه خلوتی رد میشم یه سکه طلا پیدا کنم که روش عکس یه قلب و تیر کشیده!بعد من اون تیر را در میارم...تیر را میدم به صیاد ...و قلب را میپرونم توی هوا تا پر بزنه بره توی سینه ی عاشق....شاید یه روز اگه از کنار جاده رد شدم دیگه گلهای شقایق را نچیدم بگذارم توی جیبم...شاید یه روز از پنجره حیات را نگاه کردم...شاید یه روز دیگه کسی من را با پر کلاغ از خواب بیدارم نکرد...شاید یه روز یه نفر همه شاید های نوشته هام را یه جا بهم هدیه داد...

نوشته شده توسط شاهزاده کوچولو در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 0:39 موضوع | لینک ثابت
مرا به وقت بارش باران به خاطر بیار ...به خاطر بیار که چگونه کوه کاه شد...و کاه ...دود........همیشه شعر شبهای عاشقی تو سرود ساعت های سکوت سحرم بوده و هست.....انگار این روزها سبک سوار اسبم میشوم...اسبی سنگی...که درجا میزند و میگوید :........تلاش کن ...تلاش کن...تو میتوانی جان تازه ای به من بدهی..............و من بر عبث می پایم ...تا دری بگشایم.....نگاه کن که چگونه عمرم فراموش شد...چگونه از عشقم هیچ نماند...آیا دوباره فاتحی قلب مرا فتح میکند؟...آیا دوباره خورشید به من سلام میکند...؟در میزنند!!!...باید بروم...شاید پشت در حجم نامعلومی و جود ناشناس مرا انتظار میکشد...شاید عشق همین باشد...انتظار...انتظار ...انتظار..................چه آروم شدم اینا رو نوشتم...

نوشته شده توسط شاهزاده کوچولو در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 23:46 موضوع | لینک ثابت
دلگیر نباش بانو!
تقصیر از خودت بود.
دست کلید علاقه که گم شد
باید عوض میکردی قفل تمام آرزو هارا...

پ.۲:دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره...........................
نوشته شده توسط شاهزاده کوچولو در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 0:49 موضوع | لینک ثابت
داری به چی فکر میکنی؟ -عزیزم داری به چی فکر میکنی؟ زن به خودش آمد و گفت:هیچی٬همینطوری -نه٬بگو داشتی به یه چیزی فکر میکردی -خیلی دلت می خواد بدونی؟ -آره -راستش داشتم به مرد رویاهام فکر می کردم.مردی که می خواست منو خوشبخت کنه ولی تو تمام رویاهای منو بهم زدی. مرد با عصبانیت پرسید:اون کیه؟ زن با صدای بغض آلودی گفت:خود تو....

نوشته شده توسط شاهزاده کوچولو در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت
هر شب قلم سرد زندگیم را برمی داشتم و مشق فردای تنهایی را در دفتر تنهايي هايم مي نوشتم . هر سحرگاه دفتر تنهايي هايم خيس خيس بود خيسي دفترم به خاطر اشكهايي بودكه از روي تنهايي ريخته بودم .هر شب مشق تنهايي را با نام خدا اغاز مي كردم و با سكوت پر درد به پايان مي رساندم.....
همدم من چراغ بود وقلم دفتري كهنه بوديه دنيا غم . همزبان من تنهايي بود و سكوت فقط سكوت. مشق هر شبم را تنهايي مي خواند و به من نمره اي كمتر از صفر مي داد ومرا نا اميدتر از گذشته مي كرد.....

نوشته شده توسط شاهزاده کوچولو در شنبه سوم مرداد 1388 ساعت 17:16 موضوع | لینک ثابت
زندگي زيباست اي زيبا پسند
ذهن انسان ميتواند بهشت را جهنم و جهنم را بهشت كند!
به او گفتم : زندگي ضرب زمين در ضربان قلب ماست .
خدايا آنکه تو را گم كرد چه يافت؟! و آنکه تو را يافت چه گم كرد؟!

نوشته شده توسط شاهزاده کوچولو در شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت 21:51 موضوع | لینک ثابت
همیشهدر زندگیچیزهاییهستکهنمیتوانفراموشکرد.
گاهییکنگاهکهدر خلوترویاها ایستادهاستو همیشهنگاهمیکند.
گاهییکسلامکهدر گوشهیرویاها ایستادهاستو همیشهسلاممیکند.
و گاهیشاهزادهکوچولوییکهدر خلوتتنهاییها بر تو ظاهر میشود، در گوشه ایآرامبازیکردهو گاهیمیایستد و از گوشهیچشماشتو را مینگرد، و احساسمیکنیکهچشمهایشبهتو میگویند:
- «میآیی؟... میآییکمیبا همبازیکنیم؟
... و باز هم شازده کوچولو درد ها

شاهزاده کوچولو چقدر زود بزرگ شدی !!!
نوشته شده توسط شاهزاده کوچولو در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 22:9 موضوع | لینک ثابت
بگذار گريه کنم .................نه براي تو................. براي عشقي که مرده است بگذار گريه کنم ..................................نه براي تو........................براي صداقت که کمرنگ شده است بگذار گريه کنم .................نه براي تو ...............براي غمها که يکنواخت شده است بگذار گريه کنم .................نه براي تو...........براي آرزوها که از بين رفته اند بگذار گريه کنم ...................نه براي تو.......................براي محبت ها که ساکت شده اند بگذار گريه کنم .................
امشب دلم گرفته است و به وسعت یک تنهایی غمگینم به اندازه ی این فاصله ها دل سردم و بی تو برگ زردی در این خیابان بی انتهام اما تو بدان که من هنوز یادگار هایی دارم و شاید بعد ها بگویند شاهزاده ی کوچکی که با تو بود بی تو رفت با یادگارت زنده ماند و بی تو میمیرد ... شاهزادکی پر درد

نوشته شده توسط شاهزاده کوچولو در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 21:58 موضوع | لینک ثابت

درونم آشوبست
پر از حرفم
پر از فریاد
و اعتراض
امــــــــا
با تو که بگویم
آرام می شوم
مـــی دانم
امـــــــــا...
نوشته شده توسط شاهزاده کوچولو در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نام:غم؟
نام خانوادگي:درياي غم؟
شماره شناسنامه:درياي فراموش؟
محل تولد:شهر غم؟
نام پدر:مشقت؟
نام مادر:محبت؟
تاريخ تولد:روز بدبختي؟
شرايط:تنها بودن؟
جرم:بدنيا آمدن؟
شغل:مدير ديوانه خانه،عاشقان؟
محکوميت:زندگي کردن؟
مدت:تمام عمر؟
آدرس:خيابان غم،فلکه ماتم،چهارراه مصيبت،کوچه مرگ،بن بست غم،پلاک بدبختي
خوش اومدی عاشق .............
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY